تبليغاتX
در اين بازار دنبال چه مي گردي؟ نمي يابي نشان هرگز از جفا و نامردي.اينجا همه يارند تو هم به جمع ما پيوند تا كه كم شود عيار تنهايي و دلسردي جمعه بازار
تقویمو به عادت همیشگی ورق میزنم ولی روز آشنایی نمی بینم هیچ روز مهمی نیس تقصیر خودمه به خودمم دروغ گفتم.هیچ جمله ای نیس هیچ کلمه ای نیس که بتونم حرفامو فریاد بزنم لعنت به من همه چی دیوانه کنندست.یه , یه قصس که باید بشنوی چه فایده تو که اصلش این قصرو دوس نداری گفتی تردید امونتو بریده بایدبری باید بریو تکلیف خودتو با این تردید و دو دلی روشن کنی رفتی ولی نه پی تردیدت رفتی پی هوست نمیخوام این قصرو پاک کنم ولی مرددم بچه که بودم یه همسایه داشتیم که اسم دختر این همسایمون نگار بود من همبازیه اون بودم, اون همبازیه من بود.........نمیخوام بقیشو بگم تلخه تلخ تر از قهوه ی اسپرسو رفتی باشه واسه خاطر تردید بود باشه مشکلی نیس منه خرم باور کردم بازم ساده ی حرفات شدم بازم باختم به تو. خلاصش کنم نازنین,نازنینی که پی من نبود نگاهت,من به درک گور بابای من ولی لااقل واسه خاطر هوس آتیش ننداز به جون زندگیت غصه هامو خوردم گریه هامو کردم انتظارمم کشیدم فقط گفتم بهت بگم اگه فقط اگه یه روز فکر برگشت به سرت زد اگه پشیمونی اومد سراغت دیگه سراغ من نیا چون من عشقمو پیدا کردم چون من اونیو که باید به زندگیم زندگی میداد به دست اوردم نمی دونم شاید به قول خودت اینم تقدیریه دیگه نیس؟............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط امید 95 

به نام او كه هرچه هست از اوست

خوبين گلاي جمعه اي بابا!!!

چيه؟؟؟ آره بابا خودمم مگه چيه؟؟؟ از اونجايي كه جمعه ارث پدرمه!!! به اين راحتيا

 ولش نميكنم.بعدشم مگه من دوستامو از سر راه آوردم.

بخاطر يه دوست!!! رفتم و بخاطر يه عزيز برگشتم تا بدونه حرفش برام خيلي ارزش

 داره.

از همه ي دوستان و عزيزان و مهربونايي كه از راه دور و نزديك با تماس گرفتن و

 دادن پيامك و زدن تك در همه ي ساعات شبانه روز مزاحم شدن و من رو حسابي

 سر كار گذاشتن دلخورم!!!! و همينجا اعلام ميكنم دارم براتون!!!!

راستي خجالت هم خوب چيزيه ها.دو هفته (يه هفته) نبودم ول كردين رفتين مگه

 وب مدير نداشت هان!!!

جا داره از ميناي مهربون هم تشكر كنم كه با وجود تمام مشغله هاش روي منو زمين

 ننداخت واقعا مرام به خرج داد.

من از اين دنيا چي ميخوام يه وجب زمين خالي

همون قد كه يه اتاقك بشه خونه ي خيالي

من از اين دنيا چي ميخوام يه جعبه مداد رنگي

بكشم رو تن دنيا رنگ خوبي و قشنگي

جمعه كاربردش اينه ميگيد نه؟ خوب بگيد آره.والله

اسكارهاي اين هفته

اسكار چوب حراج!!! به مينا كه انبار اسكارامونم داد رفت و ما رو....!!!

اسكار تحت تعقيب به خودم كه بابت گونياي اجاره اي(اسكارها) حكم جلبمو گرفتن

اسكار شاخ در آوردن باز به خودم كه گفتن آناليز تينا و امير!!!!! رو نذاشتم.حالا تينا

 رو قبول اما اين امير ديگه كي بود؟؟؟

اسكار تهديد به پانيذ كه از همينجا تهديدش ميكنم دست از لجاجت بداره و با گذاشتن

 اون پست... ما و دوستان رو از يه خماري بزرگ خلاص کنه.

اسكار علامت تعجب به نيوشا(تعداد علامت سوالاش سر به فلك زده بود)

اسكار گلايه:نيوشا و گلايه اش از مزاحمت هاي شبانه ي بعضيا

اسكار كودتا در غياب مدير به نيوشا

اسكار پست واقع بين هفته به پانيذ

اسكار مدير مشكوك با عبارات مرموز: مينا و پانيذ (راستی گلم نگران اون قضیه نباش


یه مدت دیگه تحمل کنی حله)- مينا و از ياد رفته (نگران نباش فردا قبل پست


مدیریتی انجام وظیفه میکردم)

اسكار چه حرفا: به از ياد رفته كه ديگه واسه ي مديريت تعيين تكليف ميكنه

اسكار فوق كلام هفته با از ياد رفته (عشق به خدا مسئوليت آور است و ...)

اسكار فكر بچه ها: بهار كه نگران ناراحتي ما بابت نبودنش شده

اسكار دلتنگي به بهار

اسكار جاي خالي به مطهره كه اين هفته جاش خيلي خالي بود

فوق ترين فوق اسكار مرام و معرفت به ميناي عزيز

قرار بود اسكار ماه هم بديم كه به دلايلي نشد.به جاي اين بخش

بخش جديدي از اين هفته داريم به نام صعود و سقوط

سقوطي هاي اين هفته

نيوشا كه از هفته ي قبل تا اين هفته كلي سقوط كرده و امتياز از دست داده

از ياد رفته كه پست هاي اون هفته اش به هيچ وجه قابل مقايسه با پست های اين هفته اش نبود

نکته : آقا ابراهیم حق داشته.حال چندان مساعدی نداشته و بیمارستان بستری بوده

صعودي هاي اين هفته

مينا كه با يه ترفيع ناگهاني خودشو توي جايگاهي ديد كه واقعا لياقتش رو داره همه جوره.

پانيذ كه اين هفته با پست ع-ش-ق كولاك كرد.

مطهره و پست های بی نظیرش چه این هفته چه اون هفته

نکته: با توجه به استقبال بی نظیر!!! شما دوستان از بخش سوال هفته این بخش حذف میشه.

جواب سوال هفته ی آخر هم (وب پانیذ) به قرار زیر بود.

استقلال - پرسپولیس - اولین (وبی که این عنوان رو انتخاب کرده) - جلفها (که ادغام شده اش

شده جلفا)

بهترین وبلاگ هفته:

وبلاگ ت مثل تنها

و اما....

داشت با عجله ميدويد.با ناشرش قرار داشت و دير كرده بود.ناشر هم به خوش قولي اهميت

مي داد.با هزار بدبختي خودش رو رسوند و پله ها رو يكي- دو تا در ميون بالا رفت و يه

 دفعه....

با يه برخورد همه ي برگه هايي كه دستش بود ريخت رو زمين.خانمي كه باعث اين

برخورد شده بود سريع دولا شد و بهش كمك كرد تا برگه هاش رو جمع كنه.اما مرد

فقط داشت بهش نگاه مي كرد و از جاش جم نميخورد.خانم سريع برگه ها رو جمع كرد و

 خواست تحويل آقا بده كه اونم يه دفعه سرجاش خشكش زد.

رامين!! تو!! اينجا!!؟؟

فكر كنم من بايد اين سوالو از تو بپرسم مريم خانوم. تو كه گفتي ميخوام برم به مادرم سر

 بزنم . حالا اينجا چه كار ميكني؟سر راه اومدم به زهره دوستم سر بزنم تو اين ساختمونن

 اشكالي داره؟ حالا تو اينجا چي ميكني؟ رامين يه دفعه به خودش اومد و بدون اينكه

جواب بده به سرعت برگه ها رو از دست مريم قاپيد و باقي پله ها رو بالا رفت و وارد

 واحد 19 شد.خودشو معرفي كرد.خانوم منشي گفت آقاي رئيس خيلي وقته منتظرتونن

 بفرماييد داخل.

با سلام و صلوات وارد اتاق شد.

-بفرماييد بشينيد.خوب اميدوارم نوشته هاتون اينقدر خوندني باشه كه جبران اين بدقولي

 رو كنه.

-بفرماييد.باور كنين براش شب نخوابي ها داشتم تا تونستم بالاخره تمومش كنم.اين اولين

 بخش از سه گانه ي عين-شين-قافه.اگه از بخش اولش خوشتون بياد باقي بخشاش رو

هم شروع مي كنم و ....

پس از كلي صحبت قرار شد تا آخر هفته ناشر جواب نهايي رو بهش بده.

اخر هفته ناشر پيغام خودش رو به صورت نامه به در خونه ي زوج قصه

(رامين و مريم) فرستاد....

ببينم چي ميكنين ها.اميدوارم جوهر قلمهاتون تو اين يه هفته نخشكيده باشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط پوریا 

 

سرگذشت یک عاشق :

 عشق مقدس است در فاصله ھا...بیایید  قداست را حفظ کنیم...

  عاشق شد..حیران و  ویران و آواره گشت...سر به بیابان زد ...به در گاه خدا سجده ھا کرد...

گریان و پریشان شد...ز آسمان خواست وصال را.....

شعر سرود ...عشق ورزید...پیاله ای وجودی اش را سرشار از مهر  و عاطفه کرد...

و گاه گاهی از فراق بر زمین و آسمان ناسزا تقدیم می کرد.... ز فراق نالید...

ز جدایی... زانتظار...نالید  و رنج کشید.

لحظه ای دیدار یار را آرزو می کرد...لحظه ای شنیدن صدایش را... و آن لحظات را بار ھا بارھا در ذهن مرور می کرد.

در دلشُ افکارش را فریاد می کشید، با صدایی بلند اما کسی نمی شنید...

و  در نهایت به تکیه گاه همیشگی اش پناه می برد  و زار زار بر خود می بارید...«خدایا کمم کن...خدایا »

گاه گاهی  ز سرنوشت می نالید...از تقدیرش،از كاتب دفتر حياتش،گلایه می کرد...

گاهی هم می شکست ز فشار عالم و عالميان بر او... شنیده بود عاشقى راهی دارد  دراز و طولانی و البته سخت.!

و گاهی افکارش کج می شد به سمت راحت کردن خود و از دنیا رخت بستن زود هنگام.

اما بعد می پنداشت اینطور  معشوقش بارانی می شود و او تحمل حتی قطره اشٔٔٔٔٔکی که بر روی گونه ھای معشوقش جاری شود  را ندارد... پس بازهم ایستادگی می کرد...

  

...حال پس از روزگاری ..پس از اتمام ذرات  ساعت شني..

پس از وصال عاشق به معشوق و معشوق به عاشق.....

چرا ؟ چرا واژه عشق را درهم می کوبند..؟

تمام لحظات کنار هم اند و تمام ثانیه های یکدیگر را صاحب....اما عطشی برای شنیدن صدای یار یا شوقی برای دیدار نیست....

حرمت عشق کجاست ؟ ای عاشق دل باخته تو بر من جواب ده ؟

حال برایم ز تکراری بودن لحظاتت حرف می زنی..اگر عشق پس از ختم فاصله ها ختم می یابد که دیگر عشق نیست..من معنای عشق را در فرهنگ واژه ھا چیزه دیگری خوانده بودم...عشق یعنی...خودت معنی کن..خودت!!

 

 عشق در فاصله ها قداست دارد.... آيا به واقع بايد اين گونه باشد ؟

 

اي عاشقاني كه به وصلت نايل گشته ايد قدر بدانيد قداست عشق را در لحظه لحظه باهم بودن احساس كنيد ... چراكه شماها به غم ما هزاران عاشق فراق كشيده مبتلا نگشته ايد...ما عطشان وصاليم اما افسوس...!

 

                          الهی ! کمک کن تا وصال  آغاز عشق باشد نه پایانش..

  



  

عشقی حقیقی ، معشوقی بی مثال:

 نامدگان و رفتگان از دو كرانه زمان

 
سوي تو مي‌دوند هان! اي تو هميشه در ميان


در چمن تو مي‌چرد آهوي دشت آسمان


گرد سر تو مي‌پرد باز سپيد كهكشان


هر چه به گرد خويشتن مي‌نگرم در اين چمن


آينه ضمير من جز تو نمي‌دهد نشان


اي گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ


بوي تو مي‌كشد مرا وقت سحر به بوستان


اي كه نهان نشسته‌اي باغ درون هسته‌اي


هسته فرو شكسته‌اي كاين همه باغ شد روان


آه كه مي‌زند برون از سر و سينه موج خون


من چه كنم كه از درون دست تو مي‌كشد كمان


پيش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟


كز نفس تو دم به دم مي‌شنويم بوي جان


پيش تو جامه در برم نعره زند كه بر دَرم!


آمدنت كه بنگرم، گريه نمي‌دهد امان...

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط غروب 

داشتم گفتارهای عطار رو می خوندم، یه حکایت کوچیک داشت از مرگ لیلی، که فکر کنم خالی از لطف نباشه تعریفش،البته متاسفانه اصل متن در دسترسم نیست که با همون نثر زیبای عطار بنویسمش، داستان از این قرار بوده که:

مجنون می رسه به شهر و بهش خبر می دن که لیلی وقتی نبوده تو شهر مرده، می خوان ببرنش سر قبر لیلی، ولی مجنون می گه لازم نیست.من خودم می تونم قبرش رو از بوی لیلی، پیدا کنم. میره به قبرستون شهر و قبرها رو بو می کشه، عطار این قسمت رو اینجوری تعریف می کنه:

این بگفت و راه گورستان گرفت                      نعره زن شد شیوه ی مستان گرفت

خاک می بویید و در ره می شتافت                   تا که گور لیلی آخر بازیافت

ماتم آن ماه را تاوان بداد                               ساعتی بی خود شد آخر جان بداد

چون به پاکی زو بر آمد جان پاک                    در بر او دفن کردندش به خاک

زنده او از عشق جانان بود و بس                   لاجرم بی او فرو رفتش نفس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط مطهره 

من پنجره ای فقط خیالی هستم
در سمت جنوب این حوالی هستم
ارام و بی اراده عاشق شده ام
قانع به نگاه خشک و خالی هستم
ان روز به من تهمت بیجا بستی
که شاعر سرد و بیخیالی هستم
حالا که تمام من شده اتش عشق!
فهمیده ای عاشقم چه حالی هستم
اما چه نتیجه؟! تو خودت می دانی
دلخوش به امید احتمالی هستم
تو اهل شمالی و من از سمت جنوب
یک پنجره فقط خیالی هستم

(پرستو عیوض زاده)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مطهره 

هر کودکی که به دنیا می آید،بیشترین عشق ممکن و گاه حتی عشقی فراتر از ظرفیت انسانی را در وجود خود دارد.وجود او لبریز از عشق است.گویی از جنس عشق ساخته شده است.

عشق گلی است بسیار ظریف و شکننده که باید محافظت،تقویت و آبیاری شود.فقط در این صورت است که می توان آن را قوی و محکم کرد.عشق نهفته در وجود کودک نیز مانند خود او بسیار شکننده است. فکر می کنید اگر کودکی را به حال خودش رها کنند زنده خواهد ماند؟ او می میرد و این دقیقا همان اتفاقی است که برای عشق می افتد.عشق هم اگر تنها بماند،می میرد و این اتفاقی است که افتاده، عشق را تنها گذاشته اند...

عشق فقط با عشق رشد می کند.عشق محتاج بستری عاشقانه است این را باید به عنوان مهمترین و بنیادی ترین اصل به خاطر داشت.عشق تنها در بستری عاشقانه قادر به رشد و فزونی است.عشق تحت تاثیر امواج و بازتابهای عاشقانه در محیط،پرورش می یابد.اگر پدر و مادر هر دو عشق بورزند،آن هم نه فقط به کودک،بلکه به یکدیگر نیز،اگر عش در فضای خانه جاری باشد،آنگاه کودک هم چون موجودی از خمیره ی عشق رفتار می کند و هیچ گاه ای سوال که:"عشق چیست؟" برایش پیش نمی آید.او معنی عشق را از همان اول در می یابد،زیرا عشق تبدیل به شالوده و خمیره ی وجود وی می شود.

من نمی توانم عشق را تعریف کنم؛برای عشق تعریفی وجود ندارد.عشق همچون تولد،مرگ،خدا و مراقبه،یکی از چیزهای توصیف ناپذیر است.آن را نمی شود تعریف کرد حداقل من که نمی توانم!

(از مجله روانشناسی جامعه)


سلام!

خوبین؟

:)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط مطهره 

در کلام ممکن است هر کس ادعای عشق داشته باشد اما در عمل است که عاشق شناخته می شود.

عشق آن است که عاشق جز معشوق نبیند.خود را نبیند او را ببیند.همه چیز را برای او بخواهد. او را برای

او بخواهد نه برای خود.مادر عاشق است.اگر خانه اش آتش بگیرد و فرزندش در آن باشد خود را نمی

بیند. فقط فرزندش را می بیند.حاضر است از جان خود بگذرد تا فرزندش زنده بماند.شهدا عاشق بودند.

به خاطر خدا از جان خود گذشتند.با خدا عشق بازی کردند.ما هم اگر می خواهیم بدانیم عاشق خدا

هستیم یا نه می توانیم از خود یک تست بگیریم.آیا حاضریم به خاطر او از جان مال و ... بگذریم؟

جان و مال پیشکش.

آیا هنگامی که زمینه گناه فراهم است حاضریم بگیم خدایا به خاطر تو ...؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط از ياد رفته 

سلام به دوستای گل جمعه بازاریه خودم

ببخشید من به دلیل یکسری مشکلات چند وقته نبودم اما قول میدم بزودی بیام و تمام غیبت هام رو جبران کنم.

باور کنید خیلی دلم برای همتون تنگ شده.

دوستتون دارم

بهار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط بهار 

عشق به خدا مسئوليت آور است و انسان مسئوليت گريز، از خدا مي گريزد...حالي اگر هست و حال كردني،

براي مسئوليت پذيراني است كه خدا را در پستوي عشق به همه چيز جز او پنهان نكرده اند.


سلام به تمام جمعه بازاری ها ی گل

تبریک میگم غروب خانوم بابت مدریتتوت .......

راستی چرا هرکی مدیر می شه پست نمی زاره .............حتماْ به این دلیله که روز جمعه خبری از اسکار برای مدیر نیست ......؟

قابل توجه مدیران محترم .........

از این به بعد اگه مدیری در رابطه با موضوعی که خودشون میگن پست نذارن خودشون میدوننن ....(حالا هرچی دوست داری اسمشو بزارید... تهدید یا توصیه )

 

به یادتونم ...... به یادم باشید . ابراهیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط از ياد رفته 

عشق.(ع ش ق)این جوری تعریف شده.علاقه ی شدید قلبی معنیش شده.

این یه تیکه از آهنگ های قدیمیه که قبلا دوسش داشتم!!!

و اما "عشق"واژه ی قشنگیه ولی الآن زشتش کردن.یادمه وقتی داستم مطالب زن داییم رو که توی ئفتر عقایدم نوشته بود رو می خوندم وقتی به موضوع عشق رسیدم نوشته بود (سراغش برو چون تو این دنیا فقط عشقه که میمونه و یادش)

با این نظرش موافقم چون عشق خوبه و پر از خاطره و زندگی هم که دفتری از خاطره هاست.!.!

اما الآن آدم نمی دونه عاشق کی بشه و عشق کی رو قبول داشته باشه.همه این احساس خوب رو به بازی گرفتن و دارن از اون واژه ی سفید و نورانی و زیبا یه تیکه آشغال کثیف و بی ارزش می سازنن.    

یه سری هم که فکر می کنن عشق فقط یه قلب تیر خورده است.به خاطره همینه که خیلی ها از عشق بدشون میاد و با پشت دستشون رو داغ می کنن که عاشق نشن.به نظر من این اصلا راه خوبی نیست.البته یه ذره هم حق دارن این دنیا دیگه قابل اعتماد نیست آدم باید خودش رو بسپره به خدا.

من که چند وقتیه از عشق های امروزی چیزی به جز مریضی روحی و رگ زدن چیزی ندیدم!!!

اما اگه شما دیدید بگید که داستانش رو بنویسیم چون فکر کنم بعد از لیلی و مجنون عاشق ها و عشق اسطوره ای نداشتیم. 

ما که در دوره ی خود غیر از جفا هیچ ندیدیم           بعد ما هر که وفا دید ز ما یاد کند

یه ذره فقط یه ذره از لیلی و مجنون یاد بگیرید.مگه اونا چی شون از شما بیشتر بود به جز معرفت که اونم به دست آوردنش چندان سخت نیست!!!!

عشق آن نیست که یک دل یه صد یار دهی         عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی        عشق آن است که هر لحظه به یادش باشی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط پانیذ 

یه انتقاد .... جان من از این به بعد فونت نوشتنت رو عوض کن .... ما خوشحالیم که یه خانم مدیرمون شد .... راستی چه بی خبر .... شوکه شدم ..... باید کم کم مخصوصا این از یاد رفته رو بیرون کنیم .... بدجنس خوش شبا مزاحم خواب مملکت میشه تهمت میزنه ..... واسه اونم داریم .... به موقش ..... راستی اون صورتی که معلومه کیه اما نمیدونم چرا ننوشت بنفش؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی اسکارات بیشتر بوی دعوا کردن میداد تا تشکر و تقدیر !!!! مینا جونم امیداوارم از پس مسئولیتت بر بیای... راستی من کدوم شاعیت رو دامن زدم ؟؟؟؟که بابتش اسکار گرفتم؟؟؟ این روزا سرم خیلی شلوغه دانشگاه امانم رو بریده اما میام .... خسته نباشی... مهربون ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط نیوشا 

 

 سالروز میلاد هشتمین اختر تابناک امامت مبارک باد.

 

 

سلام سلام

بخاطر تاخیرم پوزش میخوام ، امیدوارم عفوم کنید ، مقصر اینترنته نه من

قابل توجه تمام دوستان گل جمعه بازاری باید اعتراف کنم که پست جناب مدیر ( منظورم "غروب جمعه" )

دستخوش تحریف یه سری نیروهای ناشناس واقع شده ، ایشون فقط مرخصی گرفته و انشالله بعد از کنکور ارشد بادست پر برمیگرد و جبران محبتای تک تکون رو میکنه(پوریا رو سفیدم کنی، وگرنه فردا میگن مینا هم مثل ... اهل وعده های پوچ و تو خالیه)(به این جملات من میگن .......!؟؟؟؟؟؟؟؟؟!)

گونی گونی اسکار به بهترین مدیر دنیا :آقا پوریا عزیز(قربونت اسکارارو خالی کردی گونی ها رو برگردون اجاره ایه)

کل انبار اسکارای پوریا یک جا تقدیم به تمام نویسنده های گل و دلسوز جمعه بازار (من عاشق مرام و معرفت تک تکتونم)

اسکار آخرت روانشناسی: بازم به پوریاجون (یه بی عدالتی صورت گرفته،پوریا آنالیز امیر و تینا رو فراموش کردی)

اسکار بزرگترین تحریف کننده: نیوشای عزیز

اسکار بزرگترین کودتاچی : نیوشا

اسکار هماهنگی: نیوشا

اسکار شب زنده دار و نیازمند وبلاگ:نیوشای عزیز

اسکار ته شایعات: نیوشا(چون صحت گفته هاش راجع به پوریا ثابت نشده پس تو حیطه شایع است،پوریا بیا و به شایعات پایان بده)

اسکار آخرت مرام: ازیاد رفته عزیز که با وجود همه مشکلاتش همیشه نامبر وان

اسکار بهترین و قشنگترین و تاثیرگذارترین داستان : ازیاد رفته

اسکار واقع بین ترین و شجاع ترین نویسنده: مطهره گلم

خروار خروار اسکار مجانی : مطهره جونم

اسکار تو خماری گذاشتن:پانیذ

اسکار لجاجت: پانیذ

اسکار آش نخورده و دهن سوخته:کل بچه های جمعه بازار (پانیذ ما چوب کی رو خوردیم که پست قشنگتو نذاشتی)

کیلو کیلو اسکار : سه تفنگدار جمعه بازار

فوق اسکار کمبود :عدم وجود پست سه تفنگدار و محسن

قاصرترین اسکارها :پست مناسبتی از یاد رفته(تو فوق العاده ای )

خفن ترین اسکارها: ازیاد رفته فارسیت معرکه است،تو و غلط املایی؟؟؟؟؟؟؟؟

اسکار تاپ ترین عکس ها: از یاد رفته

ویژه ترین اسکارها : میهمان محبت خدا

اسکار پربازدیدترین پست:از یاد رفته(با 11کامنت)

و در آخر اسکار موافق به پانیذ عزیز تعلق میگیره

 

ببخشین که من جایگزین موقتی خوبی نیستم ، کمبودها رو به بزرگی خودتون ببخشید

مرسی از پست های خوشگلتون

موضوع این هفته :ع – ش - ق

شاد باشید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط پوریا 

السلام علیک یا غریب الغربا

السلام علیک یا ضامن آهو

السلام علیک یا امام رضا (ع)

 

(چنتا عکیس براتون گذاشتم که خودم با دستای خودم تو شهریور ماه سال 87 گرفتم )

 

 


سلام به تما دوستان خوبم

تمام دوستانی که هستن

تمام دوستانی که در فکر رفتنن

تمام دوستانی که رفتن

و تما دوستانی که ...

ولادت باسعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولادت

علی ابن موسی الرضا (ع )

را به نوبه خودم به تمام بینندگان عزیز تبریک میگم .....

 

امید وارم هرچی از خدا می خواهید در این روزاگر به صلاحتون بود  بر آورده کنه .......

دوستان ازتون میخوام برای پایداری این وبلاگ هم دعا کنید ...این وبلاگی که هممون باهاس عنص گرفتیم .....

 


برای پانیذ :

ممنون که گفتی  میآی به جز این از شما انتظار نمی رفت ....

برای غروب :

شما یکی که اگه نیای ...من می دونمو شما ....

ممنون از این همه تحویل گرفتن ما تو خیابون .... از بس احوال پرسی کردی شرمنده شدم (برعکس - امروز )

برای نیوشا :

شما چرا بهونه می یارید بگید شماره های همتونو می خوام ساعت 2 شب به بعد نزارم بخوابید ....

ممنون که به فکر وبلاگید .....

 

برای پوریا مدیر همیشه پاییه وبلاگ تو هر کاری :

نه خدایش دلت میا تو روز جمعه ای به این زیبایی 8/8/88 پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت نزاری ...؟

اگه تو پست نزاشتی من می دونمو تو ..... می گی نه حالا ببین ....

خوب بهتره دیگه بیام از بالای ممبر پایین  کم کم همه دارن چرت میزنن ....

ببخشید من فردا میرم بیرون شهر برای همین این پست فردارو الآن گذاشتم ....

لطفاً غلط املای هارو به بزرگی خودتون ببخشید .

 

به یادتونم ...... به یادم باشید . ابراهیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط از ياد رفته 

منم با از یادرفته ام میام میام میام

اگه همه دنیا هم نیان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط پانیذ 

یه مطلب قشنگ داشتم از لجت نمی ذارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط پانیذ 

من اعتراف می‌کنم به قتل، حمل اسلحه

به ارتباط اجنبی، به سازش و مسامحه

من اعتراف می‌کنم به ننگ سرسپردگی

به اغتشاش و مفسده، به شرب خمر و هرزگی

من اعتراف می‌کنم به انقلاب مخملی

به کودتای موسوی علیه بیت رهبری

من اعتراف می‌کنم که خاتمی منافق است

و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است

و اعتراف می‌کنم به صاف بودن زمین

به روز بودن شب و یسار بودن یمین

من اعتراف می‌کنم که جان‌نثار .......

که قتل این همه جوان نبوده کار ........

من اعتراف می‌کنم که شب سفید بود و من

اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من

من اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده‌ام

و عمر خویش بی‌جهت چنین تباه کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم تعفن لباس من

زکار خویش بوده من خودم خراب کرده‌ام

فقط مرا تمیز کن، مجال یک وضو بده

من اعتراف می‌کنم هوای ‌آب کرده‌ام

من اعتراف می‌کنم نه بطری و نه کابل بود

نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود

من اعتراف می‌کنم که قرص‌ها توهم است

و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است

من اعتراف می‌کنم فقط کمی امان بده

به دوستان گشنه‌ام فقط یه لقمه نان بده

من اعتراف می‌کنم تو رو خدا فقط بزن

چکار کرده مادرم ؟ چکار کرده پیرزن ؟

من اعتراف می‌کنم فقط نگو به دخترم

در این یکی دوماه من چه آمدست بر سرم!

پ.ن1: اعتراف من رو یاد سیاستی میندازه که این روزا تاثیراتش بیشتر تو زندگیم دیده میشه!

پ.ن2: تو همه ی آهنگای سیاسی این روزا، این آهنگ بیشتر از همه روم تاثیر گذاشت.

پ.ن3:اگه خوشتون نمیاد حذفش کنید از وبلاگ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط مطهره 

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
 اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
 می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم



خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم

.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم.. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. 

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز

 


 

آقا پوریا من می آم کاری به کسی ندارم اگه همه نیان من باز می آم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط از ياد رفته 

 

 

من هیچوق بارون رو دوست نداشتم

اما دو روز زیرش بی چتر رفتم و کلی باهاش حال کردم(یه اعتراف دیگه هیچوقت چتر دوست نداستم و چتر نخریدم،هیچوقت زیر بارون نموندم ، وای یه اعتراف دیگه فقط یک بار اونم ...............)

حالا بارونو دوست دارم

 

بزن باران / بزن اکنون/ که اکنون فصل مرگ است

بزن بر سنگ سخت سینه من / بزن تا آب گردد کینه من

بزن بر مرگزار سینه من / بزن بر شاخه اندیشه من /بزن من تیره ام / پاکم کن از درد

بزن باران/ بزن بر غصه من/بزن بر ریشه اندیشه من/

بزن باران/ بزن ، این قصه آغازی ندارد/بزن ، این غصه پایانی ندارد

منم قصه/ منم غصه/ منم درد

بزن باران/ بزن من بی قرارم / من از نامردمی ها بی غبارم /شرابم خالصم/آبم زلالم

بزن باران/بزن تا گل بروید / بزن تا سنگ هم از عشق گوید

بزن تا از زمین خورشید روید/بزن تا آسمان تفسیر گردد

بزن تا خوابها تعبیر گردد/ بزن تا قصه دلتنگی ما/ رفیع قله تدبیر گردد

بزن باران/ خجالت می کشی باز؟/بزن،اینجا کسی فکر کسی نیست

بزن تا سیلی از ماتم ببارم /بزن تا از غم عشقم ببارم

بزن باران/ بزن دست خودم نیست

بزن باران/ بزن دست دلم نیست

بزن باران / بزن دست تو هم نیست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط غروب 

توجه !!توجه !!

کلیه اعضای جمعه بازار توجه فرمایید ...

به قول یه بنده خدا با اندکی تحریف :

دست در دست هم دهیم به مهر ...

وبلاگ خویش را کنیم آباد ...

یارو غمخوار پوریا باشیم ...

تا بمانیم خرم و دلشاد...

مدیر پوریا از وب کناره گیری نکرده اما این کناره گیری نیست ناز کردنه ...

بهتر یه خانه تکانیه اساسی توی وب انجام بدیم تا دل مدیرمون از این تکراری بودن و روزمرگی بیرون بیاد و مثل یه پسر خوب برگرده سر کارش .

فکر کنم یادش رفته قراره هممون یه روز توی یه رستوران گرون قیمت دعوت بشیم و تولد 20 سالگی وبلاگ رو جشن بگیریم ...

البته لازم به ذکره که به خرج مدیر وبلاگ!!!

اگر حاضر به همکاری هستین لطفا با شماره تماستون رو توی کامنتهای خصوصی وبلاگ WWW.zanbaghhayabi.blogfa.com

بذارید تا باهاتون هماهنگ بشه ....

درضمن لطفا تا اطلاع ثانویه پست گذاشن توی جمعه بازار ممنوع!!!

پیشاپیش از همکاریتون متشکرم ...

از طرف دلسوختگان و فامیل های وابسته و وابسته ی پیشین و پسین و هسته ی اسم !!!

پیوسته و نا پیوسته و کاردانی و کارشناسی و دکتری

از همین امروز ثبت نام کنید 

....0937



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط نیوشا 

آقا سلام سلام آقا سلام آقاي خوبي....

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

با شيعه اي همچون من حقا كه تو تنهايي

حتما همتون تا حالا دقت كردين و ديدين غروب جمعه ها چقدر دلگيره

هميشه و در همه حال چه شاد باشي چه نباشي دلت مي گيره

بدون دليل .

يكي بود يكي نبود تا شروع شد قصه مون

ميدونستم كه تكيد مثل ماه آسمون

((يه دفعه به اينور و اونور چشم دوخت.چي شده بود؟ به دنيا اومده بود!!!

چه جاي عجيبي امثال خودش رو زياد ميديد اما از همون اول هم

احساس مي كرد با بقيه يه تفاوتي داره و يه سر و گردن از همشون

بالاتره.

احساس مي كرد خيلي حرفا داره كه ميخواد بگه.

اتفاقابا همون حرفايي كه تو دلشه قراره متفاوت باشه.مي دونست قراره

محبوب دل خيليا بشه.ميدونست قراره سنگ صبور بشه....

به دنياي مجازي خوش اومده بود.

تولدش مبارك.آره ميدونم الان تولدش نيست اما...))

همه ي قصه ها با يكي بود، يكي نبود آغاز ميشه و ادامه پيدا مي كنه

ديگه بستگي به راوي داره كه چطور پايانش رو رقم بزنه .

به نظر من پاياني قشنگه كه در اوج باشه مگه نه؟

هميشه فكر مي كردم پايانش چطور بايد باشه؟چطور رقم بخوره؟

سر يه شوخي اين وب درست شد.سر دوستي ادامه پيدا كرد و ادامه

پيدا كرد....

همونطور كه همتون ميدونين باهاش خنديديم و گريه كرديم و ذوق كرديم

و شاد شديم و اشك ريخيتم.براي من فراتر از يه وب بود جايي براي

درد دل هام جايي براي پيدا كردن دوست هاي به ياد موندني.

جايي براي كنار هم بودن.يه جورايي شبيه پاتوق.

هميشه فكر مي كردم انگشتا درد رو حس نمي كنن اما الان مي بينم

هيچ جا بهتر از انگشتها درد رو حس نميكنن چرا كه ميتونن به قشنگترين

شكل ممكن درد رو به رشته ي تحرير در بيارن.

يه روز به يه نفر گفتم دوست دارم كنار هم وب رو ادامه بديم و اگه يه روز

بكشه كنار و ادامه نده برمودا و جمعه رو مي بندم. برمودا رو بستم تا

بگم سر حرفم هستم.خواستم جمعه رو هم ببندم اما دوستان و دوستي

و عشق وعلاقشون مانع شد.الان جمعه رو تعطيل مي كنم تا مردونه سر

حرفم مونده باشم.

نه مشكلي با كسي دارم و نه از كسي دلخورم. با خودم مشكل دارم و

از خودم دلخورم.

صميمانه قلبهاي عاشق و شكسته تون رو دوست دارم.هميشه و همه جا

توي فكر و ذهن من هستين. جمعه بازار ممكنه بسته شه اما خيالم راحته

كه الان ديگه توي دل هركدومتون يه جمعه بازار برپائه.خصوصا روزهاي

جمعه.....

بخواين ميتونين ادامه اش بدين.هركدوم از دوستان كه تمايل داشت

اعلام كنه با ميل و رغبت رمز وب رو تقديمش كنم.

جواب سوال اين هفته رو نميدم تا تو كف اش بمونين!!!

همه ي اسكارايي هم كه تو انبار برام باقي مونده رو فرش راه تك تك

شما گلهاي جمعه بازار مي كنم.

نصيحت هاي يك مدير

تك تكتون رو دوست دارم اينجا چند خط براي هركدومتون نوشتم اگه كم

و كسري داشت به بزرگي خودتون ببخشين.

بهار:تو يه روز به اون چيزي كه ميخواي مي رسي. چه دير ، چه زود.

اما مي رسي.هيچوقت نااميد نشو و دنيا رو نااميدانه نگاه نكن

كه نااميدي كفر رو به همراه داره.اينو بدون هميشه اميد تو

رو به خواسته هات ميرسونه نه نااميدي.

نيوشا: اميدوارم روزي درك كني چرا اين كار رو كردم.اميدوارم ديگه هيچ

وقت رنگ غم و غصه رو نبيني و تلخي و تلخكامي رو تجربه نكني.

اگه كسي رو دوست داشته باشي هر كاريبراي بودن و موندنش انجام

ميدي.هر كاري.دوستي و دوست داشتن نه ((تا)) داره و نه((شرط)).

كاش باورهاي منو باور مي كردي.الان ديگه نميدونم ((ترديد)) از

تو بوديا من.

هر شخصيتي يه نمود داره و خواه ناخواه تاثير خودش رو ميذاره.

آسمان از آن تو چرا كه

در بن بست هم راه آسمان باز است دوست قديمي.

اميد:عاقبت پيداش مي كني، كسي كه لياقت تو رو داشته باشه.

از ته دل دوستت داشته باشه.

عشق بي حد و حصر.عشق بدون مرز.خدا اون رو تو مسيرت قرار

ميده.مطمئنم.

محسن:خوشحالم مانع از هرگونه حركتت در رابطه با اون قضيه شدم.

چون ميدونستم ارزشت بيشتر از اينهاست.

چون بهتر از خودت مي شناختمت.چون واقعا مثل يه برادر دوستت داشتم

ودارم.صبر داشته باش ببين با صبر چه جاهايي رو ميتوني فتح كني و چه

چيزايي رو به دست بياري.خيلي بابت مسئله ي جديدت خوشحالم.

اميدوارم تو هم به اين طريق زندگيت يه نظم و ترتيبي پيدا كنه و از

بي نظمي در بياد.

مينا:سعي كن اول طرفت رو خوب بشناسي بعد حركت بعديتو انجام

بدي.بيشترين مشكلتتوي عدم شناخت صحيح از طرف مقابلته.

مي دوني دليلش چيه؟ اينه كه تو خودت و تواناييهات

رو خوب نمي شناسي چون اعتماد به نفست ضعيفه.با تقويت اون

قسمت اعظم مشكلاتت حل ميشه.سعي نكن هركسي رو محرم راز

خودت كني چون ممكنه يه روز بابتش خيلي ضرر كني و ضربه بخوري.

بيشتر مشكلت مربوط به ساده دلي و قلب پاك و مهربونته كه اونم مشكل

از تو نيست مشكل از جامعه ي گرگ صفتمونه.

ابراهيم:به مرام و معرفت خودت شك نكن.خيلي وقت بود فكر مي كردم

مرام و مردونگي كارش تموم شده اما تو رو كه ديدم فهميدم

ميشه تو همه حال چه سرت شلوغ باشه و كار داشته

باشي و چه نه چيزي توي دوستي كم نذاشت.ميشه نشون داد مرام

هنوز هم براي خرج كردن موجوده.

مطهره: براي تو بهترين ها رو آرزومندم.آرزوي خوشبختي و آينده ي

روشن.هنوز اول راهي و تا رسيدن راه زيادي پيش روته و اينو خودت بهت

ر از من ميدوني.در همه حال خانوم مدير بوده و هستي و خواهي بود.

پانيذ: تو آخرين و در واقع كوچكترين عضو جمعه بودي.درست مثل خواهر

كوچيكه ي خودم.سعي كن هميشه و در همه حال تحصيل رو ادامه

بدي و براي رسيدن به مدارج بالاتر تلاش كني.

هيچ چيز حتي با ارزش ترين ها هم نيميتونن جاي علم و دانش رو پر

كنن.اميدوارم هميشه و در همه حال موفق باشي.

رضا-مسلم-ميثم: شما سه تفنگدار هميشه و در همه حال توي دل

جمعه بازاريا هستين و اين نشون ميده موفق بودين در همه ي زمينه ها

كه علي رغم حضور كمتون كار بزرگي بود خصوصا شما آقا رضا.

مينا:گلفروش هميشه محبوب جمعه بازار كه از اولش بود اما در آخرش...

معلم هميشگي جمعه كسي كه در همه حال و در همه جا مشغول

آموزش دادن به بي سوادهايي مثل منبود.

اميدوارم تونسته باشم شاگرد خوبي براش باشم.

اميد95: قلم توانمندت توي هيچ عرصه اي كم نمي آورد و اين ويژگي

نويسنده هاي توانمنده.

كاش مي شد اسم واقعيت رو بدونيم چون قطعا بعدها به دوستي با

نويسنده ي بزرگي مثل تو افتخار مي كنيم.

اين هفته هم موضوعي به نام اعتراف داريم اما شرمنده جمعه اش نه

پستي در كاره و نه اسكاري.

هركدوم دوست دارين براي دل جمعه بازار بنويسين.

چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه

خدايا من كجا ميرم كجاي جاده دلتنگه

خداحافظ جمعه.

خداحافظ جمعه بازاري هاي عزيز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط پوریا