
حاج آقا دولابی فرمودند :
هر وقت تو زندگیت گیری پیش آمد و راه بندون شد
بدون خدا کرده ، زود برو و با خودش خلوت کن
و بگو، با من چه کار داشتی که راهم رو بستی.

حاج آقا دولابی فرمودند :
هر وقت تو زندگیت گیری پیش آمد و راه بندون شد
بدون خدا کرده ، زود برو و با خودش خلوت کن
و بگو، با من چه کار داشتی که راهم رو بستی.
درود...
تقریبا توی این چند سال بیشتر از 50تا پست خداحافظی خوندم...
همیشه هم با خوندن پست خداحافظی دوستامون دلمون گرفت و تمام تلاشمون رو برای برگردوندنشون کردیم ...
و انصافا هم بیشتر اوقات موفق بودیم ...
اون روزا پست خداحافظی بیشتر شبیه ناز کردن بود و دلمون میخواست خریده بشه ... و میشد ...
باید بگم توی هر پست هم تمام خاطرات گذشته تکرار میشد ...
انگار چون همه چیز مثل قبل دوست داشتنی نیود یکمی از گذشته میگفتیم و میرفتیم ...
بارها و بارها مرور شد ...
ماها هیچ کدوممون برای ساختن یک لحظه تلخ ساخته نشده بودیم برای همین تلخی رفتنامون رو همیشگی کردیم ...خواستیم نباشم بدون خداحافظی...
تبریک میگم به بزرگ شدنه تمام بچه های جمعه بازار ....
راستی این بزرگ شدن به چه قیمتی بود؟
شاید انقدر بزرگ شدین و اوج گرفتین که سقف جمعه بازار براتون کوتاه شده ...
شاید پهنای نگاه هاتون اونقدر وسیع شده که غرفه های جمعه بازار مانع دیدتون شده ...
فکر میکردم شعار جمعه بازار همیشه پا برجاست " این جا تنها بازاریه که حتی روز جمعه هم تعطیل نیست "
حالا نه تنها جمعه بلکه هفت روز هفته غبار تنهایی داره روی پیش خوان غرفه هاش میاد...
کاش وقتی بزرگ میشیم انقدر بزرگ بشیم که یاد بگیریم توی روابطمون اعتدال رو رعایت کنیم ...رفیق باشم نه بیشتر و نه کمتر ...
تولد بزرگتر شدنتون مبارک ....کاش این تولد سبب مرگ جمعه بازار نشه ...
دلم نمیخواد یه روز مرگ جمعه بازار رو تسلیت بگم ...
بدرود ...
نگار
سلام به نام زیبا حسین (ع)
سلام به دلهای شکسته
سلام به بال های پرواز
سلام به یاران بی وفا
سلام به ادامه ...
همیشه اینکه باید از کجا پستامو شروع کنم سخت بوده و هست
نمی دونم ، بزار از خاطرات خوش شروع کنم تا بد .
آشنا شدن من با این وب از اونجایی شروع شد که من با یکی از نویسنده ها هم کلاس بودم و اون این وبلاگ رو نشونم داد
مطالب و فضای این وبلاگ برام جالب شد تا اینکه پس از یک سری تعاملات با مدیر وب (آقا پوریا )منم شدم یکی از نویسنده ها .
همه چی خوب بود موضا عات هفته ، طرح هایی برای فعال کردن بچه ها ، اسکارات جمعه ، و... تا اینکه یک سری اتفاقات افتاد که پوریا و یک سری گرفتاری هایی براشون پیش اومد که کمرنگ شدن .
پوریا که یک سری فشارات زندگی اومدن رو براش سخت کرده بود تا اینکه تصمیم به ترک وبلاک کرد
و تمام حرفاش رو در 4 پست گذاشت به همراه یک عکس از خودش () همه با خوندن این پست شکه شده بون یا شاید من فکر می کردم که همه مثل من باشن بگذریم
بعد از کلی کل انجار رفتن با پوریا تونستم یا بهتر بگم تونستیم برش گردونیم ، برگشت و با برگشتنش دوباره این وب رونق گرفت
تتا یه مدت حدود 5-6 ماه پیش اگه اشتباه نکنم !
دوباره کار هایی براش پیش اومد و اساس کشی از شهری به شهر دیگه و نمی تونست زیاد بیادبرای همینم مدیر ها هفتهای بود از مدتی دوباره چند هفته نبود
وقتی برگشت که یه طرح جدید داشت برای وب و اون این بود که چهارده معصوم رو از دیدی که دوست داشت و دیدی متفاوت بود معرفی کنه و این کارم کرد و بعدش ذوباره رفت یعنی این روز (پست 4 در 1 نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 11:31 توسط ♪ شـــب ســـرمـــه )و رفت ...
ولی رفتن این سری رفتنی بود .... دور از انصاف ...
بدون خداحافظی ، بدون گذاشتن ردی برای جستجو ،بدون نشونی ، یا هر چیزی که بشه پیداش کنی ...
اون که رفت انگار نصفی ها رفتن ، بعد از اون بقیه رفتن ، و بعد از بقیه نویسنده خوب و یار با وفای جمعه غروب رفت ...
و حالا من ماندم این وب.
چاره ای نیست انگار وقت رفتن منم شد ،
راستی من داشتم آرشیو هارد قدیمی مو مرتب می کردم چند تا عکس پیدا کرم ، عکس هایی که هر کدوم برای من خاطراتی داره که با دیدنشون نا خداگاه گریم گرفت .
و خیلی عکس های دیگه .
پ.ن:
من معروفم به غلط املایی :)
هر وقت که سعادت داشته باشم پست میزارم
هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت
آقا پوریا ... (حرف های نگفته) بی خیال
مینا خانم تو هم ... (حرف های نگفته) بی خیال
در آخر همتون رو به خدای بزرگ می سپارم و امید وارم من حقیر رو فراموش نکنید و حلال کنید .
یا حــــق ...!
شما كسى هستید كه براى در میان گذاشتن این پیام در خاطر من بودید
کپی شده از وبلاگ دلها به یاد خدا آرام میگیرد
حسی که بی اختیار می کشونم به وبلاگ جمعه بازار
حسی که بهمم میگه امروز وقت دادن اسکاره
حسی که میگه کل هفته پست گذاشتی تا ببینی چند تا اسکار گیرت اومده !
حسی که میگه الان پوریا تمام مشکلات و مزیت های پستت و گذاشته ...
ولی وقتی می آم می بینم که هیچ خبری نیست
که هیچ پستی نیست و نه هیچ اسکاری و نه هیچ نویسنده ای و نه هیچ پوریایی ...!
دلم میگیره !
به قول بنفشه فعال بودن یه وبلاگ به بودن مدیرشه !!!!
کجایی که وبلاگ دوباره جمعه هاش رنگی بشه نه سیاه سفید .
یه سر به این آدرس بزنتا ببینی نبود مدیر چه بلایی سر یه وب می آره .
پ.ن:
درد و دلی با مدیر
به یاد جمعه های رنگی
به یاد اسکار های طلایی
به یاد دوستان خوب

کـجــــای ایـن شب غـریـبـــم ؟
کـجـــای ایـن کـرانه ی کـبــود ؟
کجــای ایــن شبی که از ازل
چـراغ مـاه قـسـمــتـش نـبـــود
کـجــای ایـن همـیشه ابریـــم ؟
کـه آسمان نشــان نمی دهــد
به گـریه میرسـم ولی سـکوت
به گـریه هـــم امان نمـی دهـد
کجای این شبم که مـی کشـد
هوای گــریـه ام بـه نــا کـجــــا
از ایــن خـرابـیــم کـــه می برد
به خانه ای که نـیست ای خدا
کـسـی نـمـانـده پا به پای مـن
اگر غمی که خانه زاد تـوســت
اگـر صـدای سـرمـه ریــز مــــن
که شعر سر به مهر یاد توست
پ.ن :
-- برای تو و به یاد تو شـــب ســرمـــه عزیز ...!
سلام به تمام بازدید کنندگاه عزیز و نویسندگان (البته اگه کسی باشه هنوز)
همچین روزی در سرزمینی که آن جارا بلاد پارس می گویند پدر و مادری صاحب فرزندی شدن که با آمدنش فضای خانه این پدر و مادر را تغییر داد .
این پدر و مادر نامی نیک و اذانی زیبا در گوشش تلاوت نمودند و نام او را پوریا گذاشتند .
این فرزند هر روز بزرگتر و بزرگتر و زیبا تر و عاقل تر و بالق تر می شد .
این پدر و مادر از دیدن او لذت می بردن و خوشحال بودند . و حال این پسر به اوج خود رسیده .
دوستانی دارد که او را دوست دارند ، مادری دارد که او را دوست دارد ، پدری دارد که اورا دوست دارد ، برادی دارد که اورا دوست دارد .
و امروز مصادف با همان روز زیبایی است که پوریا به دنیا آمد و من امروز از خدای منان خواستار اینم که 1000 سال عمری با شکوه و سلامت به او دهد و اورا از دوستاران مهدی موعود (عج) قرار دهد .

.: تولدت مبارک :.
پ.ن :
-- این پست با تاخیر گذاشته شد (به دلیل دسترسی نداشتن به اینترنت)
-- هنوز کسایی هستن که فراموشت نکردن
-- یا حق !